اشعار بیدل دهلوی با مضامین زیبا و خواندنی

اشعار بیدل دهلوی با مضامین زیبا و خواندنی


منبع: آرگا

56

1400/4/26

13:12


در این بخش از سرگرمی مجله آرگا مجموعه ای بی نظیر از اشعار بیدل دهلوی را پیش رو خواهید داشت که به افراد علاقه مند به شعر و شاعری توصیه می کنیم این شعرهای ناب و دلنشین را مطالعه نمایند.

بیدل دهلوی از شاعران معروف است که در سال ۱۰۵۴ هجری قمری در ساحل جنوبی رودخانه کنگ در شعر عظیم آباد پتنه ( هند ) متولد شد. وی بیشتر عمر خود را در شاه جهان آباد دهلی گذراند. بیدل شعرهای زیبایی را سروده است همچنین اشعار بیدل دهلوی دارای مضامین دلنشین و پرمحتوا می باشند.

اشعار بیدل دهلوی با مضمون زیبا

اغلب شعرهای بیدل دهلوی دارای مضمونی عرفانی هستند همچنین این شاعر در نظم و نثر سبکی خاص دارد. شفیعی کدکنی در کتاب شاعر آینه ها در مورد بیدل می گوید :

” بیدل را باید نماینده تمام عیار اسلوب هندی به شمار آوریم.

در مطالب قبلی شعرهای فروغ فرخزاد و شعرهای شفیعی کدکنی را مطالعه کردید در ادامه مجموعه ای از اشعار بیدل دهلوی را پیش رو خواهید داشت.

شعرهای بیدل دهلوی

شعرهای زیبا بیدل دهلوی

بی اسم و صفت، دلت به خود محرم نیست
بی‌ رنگ و بو، بهار جز مبهم نیست
عالم به وجود من و تو موجود است
گر موج و حباب نیست، دریا هم نیست
تا در کف نیستی عنانم دادند
از کشمکش جهان امانم دادند
چون شمع، سراغ عافیت می‌جستم
زیر قدم خویش نشانم دادند

***********

دیده را باز به دیدار که حیران کردیم
که خلل در صف جمعیت مژگان کردیم

غیر وحشت نشد از نشئه تحقیق بلند
می به ساغر مگر از چشم غزالان کردیم

رهزنی داشت اگر وادی بی مطلب عشق
عافیت بود که زندانی نسیان کردیم

موج ما یک شکن از خاک نجوشید بلند
بحر عجزیم که در آبله طوفان کردیم

حاصل از هستی موهوم نفس دزدیدن
اینقدر بود که بر آینه احسان کردیم

اشعار زیبا بیدل دهلوی

اشعار ناب و پرمحتوا از بیدل دهلوی

شب‌ که توفان جوشی چشم ترم آمد به یاد
فکر دل‌ کردم بلای دیگرم آمد به یاد

با کدامین آبرو خاک درش خواهی شدن
داغ شو ای جبهه دامان ترم آمد به یاد

نقش پایی‌ کرد گل بیتابی ا‌م در خون نشاند
پهلویی بر خاک دیدم بسترم آمد به یاد

ذره را دیدم پرافشان هوای نیستی
نقطه‌ ای از انتخاب دفترم آمد به یاد

سجده منظور کی‌ ام نقش جبینم جوش زد
خاک جولانکه خواهم شد سرم آمد به یاد

در گریبان غوطه خوردم رستم از آشوت دهر
کشتی‌ ام می‌ برد توفان لنگرم آمد به یاد

پی‌ تو عمری در عدم هم ننگ هستی داشتم
سوختم بر خویش ‌تا خاکسترم آمد به یاد

تا سحر بی‌ پرده‌ گردد شبنم از خود رفته است
الوداع ای همنشینان دلبرم آمد به یاد

جراتم از خجلت بیدستگاهی داغ ‌کرد
ناله شد پرواز تا عجز پرم آمد به یاد

حسرت توفان بهار عالم مخموریم
هر قدر گردید رنگم ساغرم آمد به یاد

ای فراموشی ‌کجایی تا به فریادم رسی
باز احوال دل غم‌ پرورم آمد به یاد

بیدل اظهار کمالم محو نقصان بوده است
تا شکست آیینه، عرض جوهرم آمد به یادت

***********

از چمن تا انجمن جوش بهار رحمت است

دیده هرجا باز می‌ گردد دچار رحمت است

خواه ظلمت‌کن تصور خواه نور آگاه باش

هرچه اندیشی نهان و آشکار رحمت است

ذره‌ها در آتش وهم عقوبت پر زنند

باد عفوم این‌قدر تفسیر عار رحمت است

دربساط آفرینش جزهجوم فضل نیست

چشم نابینا سپید از انتظار رحمت است

ننگ خشکی خندد ازکشت امیدکس چرا

شرم آن روی عرقناک آبیاررحمت است

قدردان غفلت خودگر نباشی جرم کیست

آنچه عصیان‌خوانده‌ای‌آیینه‌دار رحمت است

کو دماغ آنکه ما از ناخدا منت‌کشیم

کشتی بی‌دست و پاییها کنار رحمت است

نیست باک از حادثاتم در پناه بیخودی

گردش‌رنگی‌که من دارم حصار رحمت است

سبحهٔ دیگر به ذکر مغفرت درکار نیست

تا نفس باقی‌ست هستی در شمار رحمت است

وحشی دشت معاصی را دو روزی سر دهید

تاکجا خواهد رمید آخر شکار رحمت است

نه فلک تا خاک آسوده‌ست در آغوش عرش

صورت رحمان همان بی‌اختیار رحمت است

شام اگر گل‌ کرد بیدل پرده‌دار عیب ماست

صبح اگر خندید در تجدید کار رحمت است

اشعاری زیبا از بیدل دهلوی

اشعار دلنشین بیدل دهلوی

در خموشی همه صلح است‌، نه جنگ است اینجا

غنچه شو، دامن آرام به چنگ است اینجا

چشم بربند،‌گرت ذوق تماشایی هست

صافی آینه درکسوت زنگ است اینجا

گر دلت ره ندهد جرم سیه‌بختی تست

خانهٔ آینه بر روی‌ که تنگ است اینجا

طایر عیش مقیم قفس حیرانی‌ست

مگذر ازگلشن تصویرکه‌ رنگ است‌اینجا

درره عشق ز دل فکر سلامت غلط است

گرهمه‌سنگ‌بود شیشه به‌چنگ است‌اینجا

چرخ‌پیمانه به‌دور افکن یک‌جام تهی است

مستی ما و تو آواز ترنگ است اینجا

شوق دل همسفر قافلهٔ بیهوشی‌ست

قدم راهروان گردش رنگ است اینجا

از ستمدیدگی طالع ما هیچ مپرس

آنچه پیش تو نگاهست خدنگ است اینجا

***********

عمرگذشت و همچنان داغ وفاست زندگی

زحمت دل کجا بریم آبله پاست زندگی

دل به زبان نمی‌رسد لب به فغان نمی‌رسد

کس به نشان نمی‌رسد تیر خطاست زندگی

پرتوی ازگداز دل بسته ره خرام شمع

زین‌کف خون نیم رنگ پا به حناست زندگی

تا نفس آیت بقاست ناله‌کمین مدعاست

دود دلی بلندکن دست دعاست زندگی

از همه شغل خوشترست صنعت عیب پوشیت

پنبه به روی هم بدوز دلق‌گداست زندگی

یک دو نفس خیال باز، رشتهٔ شوق‌ کن دراز

تا ابد از ازل بتاز ملک خداست زندگی

خواه نوای راحتیم خواه طنین‌کلفتیم

هر چه بود غنیمتیم صوت و صداست زندگی

شورجنون ما و من جوش وفسون وهم وظن

وقف بهار زندگیست لیک کجاست زندگی

جز به خموشی از حباب صر‌فهٔ عافیت‌که دید

ای قفس اینقدر مبال تنگ قباست زندگی

بیدل ازین سراب وهم جام فریب خورده‌ای

تا به عدم نمی‌رسی دور نماست زندگی

اشعار دلنشین از بیدل دهلوی

اشعار زیبا از بیدل دهلوی

بالی از آزادی افشاندم قفس پیما شدم

خواستم ناز پری انشاکنم مینا شدم

صحبت بی‌گفتگویی داشتم با خامشی

برق زد جرئت لبی واکردم و تنها شدم

صد تعلق در طلسم وهم هستی بسته‌اند

چشم واکردم به خویش آلوده دنیا شدم

آسمان با من صفایی داشت تا بودم خموش

ناله‌ای کردم غبار عالم بالا شدم

از سلامت نوبهار هستیم بویی نداشت

یک نقاب رنگ بر روی شکستن وا شدم

صبح آهنگی ز پیشاپیش خورشید است و بس

گرد جولان توام در هرکجا پیدا شدم

الفت فقرم خجل دارد زکسب اعتبار

خاکساری گر گرفتم صورت دنیا شدم

جام بزم زندگی‌ گر باده دارد در هواست

عیشها مفت هوس من هم نفس پیما شدم

مایه ‌گفتار در هر رنگ دام‌ کاهش است

چون‌قلم‌ آخر به‌خاموشی زبان‌فرسا شدم

در تحیر از زمینگیری نگه را چاره نیست

این بیابان بسکه تنگی ‌کرد نقش پا شدم

بیدل از شکر پریشانی چسان آیم برون

مشت‌خاکی داشتم آشفتم و صحرا شدم

***********

زندگی محروم تکرارست و بس

چون شرر این جلوه یک بارست و بس

از عدم جویید صبح ای عاقلان

عالمی اینجا شب تارست و بس

از ضعیفی بر رخ تصویر ما

رنگ اگر گل میکند بارست و بس

غفلت ما پردهٔ بیگانگیست

محرمان را غیر هم بارست و بس

کیست تا فهمد زبان عجز ما

ناله اینجا نبض بیمارست و بس

نیست آفاق از دل سنگین تهی

هرکجا رفتیم کهسارست و بس

از شکست شیشهٔ دلها مپرس

ششجهت یک نیشتر زارست و بس

در تحیر لذت دیدار کو

دیدهٔ آیینه بیدارست و بس

اختلاط خلق نبود بیگزند

بزم صحبت حلقهٔ مارست و بس

چون حباب از شیخی زاهد مپرس

این سر بیمغز دستارست و بس

ای سرت چون شعله پر باد غرور

اینکه گردن میکشی، دارست و بس

بیدل از زندانیان الفتیم

بوی گل را رنگ، دیوارست و بس

اشعاری از بیدل دهلوی

مجموعه اشعار بیدل دهلوی

چیزی از خود هر قدم زیر قدم گم می کنم

رفته رفته هر چه دارم چون قلم گم می کنم

بی نصیب معنی ام کز لفظ می جویم مُراد

دل اگر پیدا شود ،دیر و حرم گم می کنم

تا غبار وادی مجنون به یادم می رسد

آسمان بر سر ، زمین زیر قدم گم می کنم

دل ، نمی ماند به دستم ، طاقت دیدار کو ؟

تا تو می آیی به پیش ، آیینه هم گم می کنم

قاصد مُلک فراموشی کسی چون من مباد

نامه ای دارم که هر جا می برم گم می کنم

بر رفیقان (بیدل ) از مقصد چه سان آرم خبر ؟

من که خود را نیز تا آنجا رسم گم می کنم

***********

ساز من آزادگی‌، آهنگ من آوارگی

از تعلق تار نتوان بست قانون مرا

عمر رفت ودامن نومیدی از دستم نرفت

ناز بسیارست بر من بخت واژون مرا

بسکه‌وحشت کرده‌است آزاد، مجنون‌مرا

لفظ نتواندکند زنجیر،مضمون مرا

در سر از شوخی نمی‌گنجد گل سودای من

خم حبابی می‌کند شور فلاطون مرا

داغ هم در سینه‌ام بی‌حسرت دیدار نیست

چشم مجنون نقش پا بوده‌ست هامون مرا

کو دم تیغی‌که در عشرتگه انشای ناز

مصرع رنگین نویسد موجهٔ خون مرا

ساز من آزادگی‌، آهنگ من آوارگی

از تعلق تار نتوان بست قانون مرا

از لب خاموش‌توفان جنون را ساحلم

این حباب بی‌نفس پل بست جیحون مرا

عمر رفت ودامن نومیدی از دستم نرفت

ناز بسیارست برمن بخت واژون مرا

داغ یأسم ناله را درحلقهٔ حیرت نشاند

طوق قمری دام ره شد سرو موزون مرا

عشق می‌بازد سراپایم به‌نقش عجز خویش

خاکساریهاست لازم بید مجنون مرا

غافلم بیدل زگرد ترکتازیهای حسن

می‌دمد خط تاکند فکر شبیخون مرا

اشعاری زیبا از بیدل

در این مطلب گلچینی از اشعار بیدل دهلوی را در اختیار شما عزیزان قرار دادیم که امیدواریم از مطالعه آن ها نهایت بهره را ببرید و مورد توجه تان قرار بگیرند.

مطالب مشابه


تصویری


ویدئو